ندانستگی

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
"خود" من بزرگ شده است، و با من سر ناسازگاری گذاشته! دیگر مثل کودکی اش نیست که من به جایش تصمیم می گرفتم. هرچه را فکر می کردم لازم است می دادم که بخورد، هرچه به نظر من خوب می آمد می گرفتم که بپوشد. حالا دیگر بزرگ شده، صدایش بلند شده و سلیقه و خواسته خودش را دارد. هر روز می خواهد که خودش باشد، خود خودش، و من هر روز باید یادش بیندازم که نمی شود، که نمی تواند، چون هنوز دارد با من زندگی می کند. هر وقت رها شد، آزاد شد، برود هر کاری دلش خواست بکند. حالا که نیست، اسیر من است. من هم آنقدر ندارم که همه آنچه را که می خواهد برایش فراهم کنم. من همین قدر می توانم، بیشتر نمی توانم.   "خود" من بزرگ شده است، و ما هر روز با هم دعوا می کنیم.
نویسنده : بازدید : 12 تاريخ : يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت: 5:59
گوشواره ها، دو توپ کوچک از مرواریدهای ریز صدفی بودند. وقتی در گوشه مغازه دیدمشان، انگار تو را دیدم با آن پیراهن مشکی ات که رویش گلهای درشت رنگی داشت. تو، با آن پیراهن و گوشواره های توپی مرواریدت که شب های جمعه که فامیل دور هم جمع می شدند، از گوشه کیف پارچه ای کوچک، و از لا به لای چند النگو و انگشتر و زنجیر طلا بیرونشان می کشیدی که به گوش کنی. بعد از کشوی میزت ماتیکی در می آوردی و به لبهایت می کشیدی، موهای مشکی ات را شانه می زدی و با انگشتهای دست حالتشان می دادی. آخر از پشت آیینه بلند می شدی و با دامن پیراهنت که دور پاهایت چرخ می خورد، از اتاق بیرون می رفتی.  گوشواره ها را خریدم و گوشم کردم. در آیینه خودم را نگاه کردم. شبیه تو نبودم اما گوشواره ها تو را در صورت من نشانده بود. همین برای آن روزم کافی بود: بیرون کشیدن تو از بیست و چند سال پیش، وقتی شب های جمعه به خانه ما می آمدی، من را به خودت می فشردی و در گوشهایم می گفتی: " الهی که عمه به قربونت بره!" آن روز تو را از اتاق نشیمن خانه سال های 60 در تهران بیرون کشیدم و با زدن آن یک جفت گوشواره به گوشهایم، آوردم و نشاندمت وسط شهر شیکاگو، جای
نویسنده : بازدید : 13 تاريخ : يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت: 5:59
پشت این پنجره ست که اتفاق می افتد، این رنگ به رنگ شدنِ آبیِ تک رنگِ دریاچه، این روایت لحظه به لحظه از هرآنچه بین آب و آسمان می گذرد، این تصویر از عطش، کشش و کشمکش، قهر، سیری، و روبوسی!

 

نویسنده : بازدید : 12 تاريخ : يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت: 5:59
برچسب‌ها :

صدای خنده هایشان از پشت در می آمد. حرف هایشان را واضح نمی شنیدم؛ خنده ها را اما، کامل. مگر شنیدن حرف ها مهم هم بود؟ نه! نبود. خنده ها مهم بودند، آن خنده های بلند و از ته دل. از لای پنجره کوچک اتاقکی که در آن نشسته بودم، سوز اول شب می زد تو، با خنده ها می آمیخت، و می نشست روی تنم. سرد و گرم می شدم؛ سرد، و گرم. از اتاقک بیرون نمی رفتم. شنیدن صدای خنده هایشان از پشت در، بدون دیدن صورت هایشان، بدون شنیدن حرف هایشان، شوری لحظه ای، شوری ناپایدار، میان قبل و بعدی معمولی، قبل و بعدی کشدار بود؛ لحظه ای ناب میان همیشه پیش پاافتاده، همیشه عادی، همیشه هر روز و همیشه هر شب؛ لحظه ای که نباید می دیدمش، نباید داخلش می شدم، نباید قسمتی از تردی لرزانش را از آن خود می کردم. از اتاقک بیرون نرفتم. ماندم. سرد و گرم می شدم، و به خنده هایشان گوش می کردم.  
نویسنده : بازدید : 16 تاريخ : يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت: 5:59
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها